نقطه های روشن ایمان من چشمان توست ...

۱۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۲۶

فقط من این طوریما، فقط من

همیشه فکر می کردم فقط خودمم که تنهام، که از دست دوستام کفری ام که دوسم ندارن، که من همیشه واسه همه خیلی دوستم ولی دیگران واسه من فقط دوست معمولی ان،فقط منم که واسه دوستام کلی وقت و حس و انرژی می ذارم ولی کسی نیست برا من بذاره. فقط منم که...

و نتیجه این فقط منم ها میشد عصانیت ، افسردگی، اشک وا ازین دخترونه بازیا.

ولی می بینم که الان اکثر دخترای هم سن و سال من همین حسو دارن، حس می کنن خودشون خیلی دوستن ولی دیگران نه، و هرکسی یه جایی اینو میگه، شاید به شوخی، به کنایه، با بغض، با گریه، ولی میگه، چون این تفکر خیلی روح رو آزرده می کنه، حس انزوا به آدم می ده و ازون بدتر حس خواسته نشدن.

ممکن من کلی دوست داشته باشم، ولی یه رفیق دنگ، رفیق فابریک، یار گرمابه و گلستان،کسی که همه چیزشو بدونی و همه چیزتو بدونه، کسی که هروقت دلت گرفت،بدون فکر کردن گوشی رو برداری و شماره ش رو بگیری ، کسی که وقتی ناراحتی  و نمی خوای حرف بزنی ، زیر و روت کنه تا بفهمه چته؟ کسی که  وقتی ناراحتی، به روی خودت نیاری، می فهمه، کسی که مامان بابات می شناسنش، خونشم بلدن( بسکه رفتی و اومدی) مامان باباشم میشناسن..، اینو دارم میگم، اینه که  خیلی از دخترا دارن دنبالش می دون( این طور که دیدم انگار پسرا همچین تو این فازا نیستن، یعنی کلاَ گروهی حال می کنن، پسرن دیگه)

بودن کسایی که این طور بودن برام، ولی یا بعد از یه مدت قطع شده( بگم لعنت به ازدواج یا نه؟ ) یا دیدم اونی که من می خوام نیست، مثلا کسی هست که همه زندگیشو برات بگه، ولی کسی نیست که بخواد همه زندگیتو بشنوه( یه گوش می خواد) یا برعکس، که همه زندگیتو می دونه، ولی حاضر نیست  همه ی زندگیشو برات بگه( آقایون نگن خو چه لزومی داره، این جا یه مباحثی هست که شما درک نمی کنید)

من داشتم یه کسی که تا هشتاد درصد این شرایطو داشت. و خیلی خوب بود، و بعد؟؟؟ بااام ...

یه آقاهه از آسمون افتاد ، دوست چندین ساله ی مارو برداشت و برد.

اولش گفتم: اولشه ، درست میشه. بعدش گفتم این اثرات تاهله، من مجردم، نمی فهمم. درد اون موقعی بود که منم متاهل شدم و دیدم نه، بحث تاهل نیست، یارو کلا عوض شده. و این نقطه ی خیلی بدی بود. خیلی بد. ازون بدتر اینه که  انگار نمی گیره چه اتفاقی افتاده، انگار نمی گیره که خیلی عوض شده، نمی دونم به روی خودش نمیاره یا واقعا حواسش نیست.

توی اون وب کلی غیر مستقیم درباره این موضوع نوشته بودم، و این جا یکی دو بار. الان دیدما نگار خیلی ها این مشکلو دارن، و همه هم فکر می کنن فقط خودشون این طورن، دارم نگاه می کنم میبینم ماها توی یه بازه ی زمانی چه جهنمی عاطفی برای خودمون درست کردیم با این افکار




پ.ن: چند وقت پیش یه بنده خدایی گفت: خیلی ها هم می خواستن با تو همچین رابطه ای داشته باشن، تو پایه نبودی. 

من با چشای گرد شده: با من؟ کیا؟

- میم و ف و ز

من با حالت از بهت درومده: ها، اونا، خب ما شگل هم نبودیم، نمیشد، مثلا میم خیلی از من کوچیکتره، ف کلا فازش یه چیز دیگه ست، خداییش با ز هم دارم خیلی سعی می کنم بسازم، ولی نمیشه( قبول دارم خیلی آدم  کم دوست دارنده ای هستم )

- خب این حقو برای نون ه ( همین دوست مزبور) قائل باش

من:-/ 




دینا .م
۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۲۲

بغض



زوره

خیلی زوره آدم ماه رمضون توی شهر خودش بمونه

زوره آدم ماه رمضون مشهد نباشه

اونم بعد از پنج سال.

من حرف نمی زنم ، غر نمیزنم، من ...

من فقط بغض می کنم

دینا .م
۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۰۷

این وبلاگ، اون وبلاگ

این وبلاگ خوبه ها،یعنی خیلیم خوبه خیلیم دوسش دارم. ولی یه بدی داره. نمی تونم توش هرچرت و پرتی که به ذهنم میادو بنویسم.

اون وبلاگ عملا  فرمت نوشتاری مغزم بود، مهم نبود کسی می خونه، نمی خونه، خوشش بیاد ، نیاد و اینا. برا همین راحت بود. ولیا ین بلاگ یه مقدار اجتماعی تره، با مردم بهتر برخورد می کنه و بالاخره معذورات خودشو داره.

 همه ی اینا رو گفتم که بگم الان یه حرفایی هست که بیخ گلومو چسبیده  و نمی دونم کجا بنویسمش. بگمش. قورت  ( یا غورت؟؟؟)هم داده نمی شن ایضاً. اصن هم میلم نمی کشه یه وب دیگه بسازم. نتیجتا من الان دارم خفه میشم.

دینا .م
۳۰ خرداد ۹۴ ، ۰۸:۰۵

روزی خوبی بود، ولی ...

دیروز روز خوبی بود.

نماز جمعه رفتیم، آقای همسر خیلی کم رفت سرکار، خوب خوابیدم، با بابا اینا افطار خوردیم، والیبال رو دیدیم،بردیم، افطاری یه آش خیلی خوشمزه داشتیم، من و آقای همسر و مامانی با هم قرآن خوندیم و از صدای مامانی خیلی لذت بردم و...

ولی الان خوشحال نیستم. ماه رمضونم داره میره و من هرچی چنگ می زنم نمی تونم بگیرمش. دو روز رفت، اینم روز سوم. باید چیکار کنم؟سردرگم شدم، توی قرآن و مفاتیح نمی تونم دنبال کلیدش بگردم( مفاتیح، کلید، جالب بود) توی خودمه، ولی توانایی فکر کردنم خیلی سست شده، توی بحث ها ذهنم یاری نمیکنه،باید بایستم و به ذهنم فشار بیار تا بتونم گزاره ها رو کنارهم بچینم، حاضر نیستم فکر کنم ، چون خسته میشم، حاضرم بشینم کلیپای خداحافظی جراردو ببینم ولی درسای استادو گوش ندم،.

تنبل شدم، از لحاظ ذهنی تنبل شدم.


 پ.ن: الان که متنو خوندم ارتباط اول و آخر بحثمو نفهمیدم
دینا .م
۲۸ خرداد ۹۴ ، ۰۶:۰۷

من خیلی هم مثبت نگرم

قرار است امیدوارانه حرف بزنیم؟

قرار است با دید مثبت حرف بزنیم؟

قرار است نقطه های بدمان را بولد نکنیم و نقطه های خوبمان را روشن تر ببینیم؟

خوب باشد.

فقط یکی به من بگه این که من اصلاً از اومدن ماه رمضون خوشحال نیستم رو چطور میشه به روشهای بالا گفت؟؟؟؟؟

با رسم شکل  لطفاً


پ.ن: با این وجود اومدن ماه رمضون مبارک شما باشه، دعا کنید مبارک منم باشه.
دینا .م
۲۷ خرداد ۹۴ ، ۰۴:۲۵

دخترانه هایی از ازدواج

قبلن ها وقتی برای ازدواج دعا می کردم، احساس حقارت و پوچی بهم دست می داد. به خودم می گفتم: تو هم شدی ازون دخترایی که فکر و ذکرشون شوهر کردنه. برای منی که دم افطار سعی می کردم مردم هیچ کشوری رو برای دعا کردن یادم نره، اول و آخر دعاهام اللهم عجل لولیک الفرج باشه، اول جار ثم دار باشم و وقتی برای خودم دعا می کردم فقط تقوا و اینا بخوام، دعا برای ازدواج خیلی امر حقیری بود. اونقدر که اکثر اوقات این دعا حتی به زبون نمی اومد و از دلم می گذشت. انگار از خدا هم شرمم می شد این خواسته.
ولی الان،میبینم چه خیانت بزرگی کرد کسی که این نگاه رو جا انداخت: دخترایی که منتظر شوهرن ، حقیر، دهاتی ، بی حیا و کم فهمن. دخترهای روشن فکر یا ازدواج نمی کنن یا در سنین بالا ازدواج می کنن تازه اونم با چه شرایطی ...
خود اون موقعم رو که نگاه می کنم، میبینم حقیر نبودم،کم فهم و بی حیا هم نبودم. انسانی بودم با یه حفره ی خالی که هیچ دوست هم جنسی نمی تونست پرش کنه.  با نیازهای عاطفی طبیعی یه دختر بیست و چند ساله، اتفاقا از یه سری جهت خود اون موقعم رو بزرگ می بینم، که با همه ی این نیازها حاضر نشد با هر شرایطی تن به ازدواج بده وتسلیم احساسات نشد و عقل به خرج داد( این از معدود مواردیه توی زندگی من که این طور عمل کردم:) )
آدمی که سر بحث ازدواج با پدر و مادرش و خواستگاراش تعارف الکی نکرد و نرفت تو فاز خجالت. 
واقعا ناراحتم برای دخترهایی که الان توی این سنن و برای حقیقی ترین نیازشون وساده ترین اونها باید خجالت بکشن و شرمنده باشن ، و ببینن همه جا دارن این نیاز جنس دختر رو تمسخر می کنن و بیشتر توی لاک خودشون فرو برن. ( در اون حد که منی که الان دارم اینا رو می نو یسم یه ذره دارم خجالت می کشم)
واقعیت این نیست. و اقعیت اینه ما تشنه میشیم، درخواست آب می کنیم، گرسنه میشیم،درخواست غذا می کنیم، بزرگ میشیم، یه کمبود توی زندگیمون می بینیم و  می دونیم اون کمبود بایه مرد پر میشه، پس بااااید درخو است ازدواج بدیم.
خیلی وقت های توی داستان های زمان پیامبر و زمان ائمه می خونیم که مثلا زنی میاد تو ی مسجد و به پیامبر می گه من مجردم، منو شوهر بده.
و همه ی ما دستمون رو  دهنمون می گیریم که وای چه زن بی حیایی. و  خیلی بخوایم آزاداندیش باشیم میگیم: خب باید شرایط اون زمانه رو سنجید و فلان و این حرفا
ولی واقعیت اینه که اون زن، همین زن فعلیه، با همون نیازها و  همن احتیاجات. درک کنیم که اگه الان ابراز نمی کنه به خاطر دهن بند محکمیه که از عرف های مسخره به دهنش زدیم.
بفهمیم.
دینا .م
۲۶ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۳۲

ادوارد




این عکس منو یاد ادوارد دست قیچی میندازه، دوسش دارم

دینا .م
۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۲

ادامه پست قبل

بغض داره خفم میکنه
دینا .م
۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۰

:-(

چه حس بدیه بعد از مدت ها ، با کسی حرف بزنی که بهترین دوستت بوده، ولی هیچ لذتی نبری، انگار توی سینه ت یه حفره ی بزرگ سیاه درست میشه
دینا .م
۲۵ خرداد ۹۴ ، ۰۳:۵۸

حال معنوی؟

برنامه م بود توی این وبلاگ زیاد از حال معنوی م ننویسم ( منظور حال معنوی به معنای مثبت نیست، گاهی حال معنوی به معنای منفی به کار می ره، حال معنوی بد، یه چیزی مثل کلمه اخلاق)

ولی حالم بده

شاید بعدا این پست رو کامل کنم




بعد نوشت: آیا کلمه حال روحی خیلی آسونتر نبود؟
دینا .م