نقطه های روشن ایمان من چشمان توست ...

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۰ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۴

خونه :)

فکر می کردم همین که این اتفاق بیوفته ، اولین کاری که می کنم میام و در خلوت ترین نقطه ی خودم جارش میزنم

فکر کردم میام و یه پست بلندبالا می نویسم که چقدررررر خوشحالم

که بعد از 8 سال صبر کردن بالاخره شد



ولی الان دو ماه گذشته و هر وقت خواستم بنویسمش ،در رفت، نمی شد.

اون قدر نشد تا از دهن افتاد

بیات شد

 حالا سرد سرد میام می نویسم: بالاخره نقل مکان کردیم به قم. شهری که عاشقانه دوستش داشتم و از زمان مجردی بال بال می زدم که بیام اینجا

الان دوماهِ که مستقر شدیم ( دقیقا روز اول محرم) و من عمیقاً عمیقاً عمیقاً احساس آرامش می کنم

احساس می کنم بعد از بیست و هفت سال تازه رسیدم خونه و تازه دارم از غربتی که تمام عمر باهاش زندگی کردم میام بیرون

خوشحالم

خیلی

دینا .م
۱۴ آبان ۹۶ ، ۲۰:۱۶

اگر بیشتر نباشد...

لذتش کمتر از پیاده روی نیست

نشستن و نگاه کردن جمعیتی که عبور می کند

دینا .م
۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۴:۱۶

نیمه شبانه


برای بار هزارم اون آهنگ رو گوش دادم

با یک هدف کااااملا مسخره

ولی دوباره یقه م رو گرفت

دوباره همه ی بایدها و نبایدها برام زنده شد

دوباره همه ی پتانسیل های حروم شده م جلوم رژه رفت

دوباره همه ی کارهایی که نکردم، یا نصفه ول کردم اومد جلوی چشم هام

و می بینم چقدررررر عقبم

جای غلطی دنبال جواب می گشتم ، الان می فهمم

ولی الان که جای صحیح رو پیدا کردم مگه چقدر عمل می کنم به دستوراتش؟

بهم میگن به خودت سخت می گیری

و من می تونم بابت این حرف طولانی ترین قهقه ی تاریخ رو سر بدم

من به خودم سخت می گیرم؟

من اگه به خودم سخت می گرفتم که الان اینجا نبودم

من به خودم سخت نمی گیرم، می ذارم فرصت از دست بره بعد به خودم سرکوفت می زنم ( ورژن به روز شده م حتی همون حین فرصت هم سرکوفت می زنه)

و می بینم که چطور ابرها دارن می گذرن و کار من فقط نگاه کردنه

تکلیف هامو انجام ندادم

چند روز دیگه امتحان شفاهی دام که مطلقا هیچییییی نخوندم. 

باید وسایل رو جمع کنم برای اربعین

درس های خودم مونده

باشگاه رو پیگیری نکردم

همه ی برنامه هام رو هوان

خسته م

خیلی

کاش الان بشینم درس بخونم

دینا .م