نقطه های روشن ایمان من چشمان توست ...

۳ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۴ دی ۹۶ ، ۰۳:۵۸

خونه ی خاله کدوم وره؟

خواهرم گفت:من همش فکر می کنم بچه های من به بچه های تو حسودیشون بشه که چه مامان سرخوش و سرحالی (و خنگولی) دارن.
من گفتم: واااااااقععععععاااااااً؟ من همیشه فکر می کنم بچه های من به بچه های تو حسودیشون میشه که چه مادر کدبانویی دارن و یه خونه همیشه تر تمیز( معلومه اوضاع خونه ی خودم چه شکلیه ی دیگه؟)

بعد هر دو در سکوت به افق خیره شدیم و به این فکر کردیم که پیش همه ی آدما مرغ همسایه غازه، حتی آدم های هنوز نیومده .
پ.ن: نقطه شکرین ماجرا اونجاست منو خواهرم هیچ کدوم هنوز بچه نداریم و هی به هم بفرما می زنیم :)
دینا .م

یعنی عدم هوشیاری و شدت ناآگاهی به خود چقدر می تونه زیاد باشه که آدم از اصلی ترین خصوصیات ذات خودش بی خبر باشه؟

حالا این اوج فاجعه نیست، اونیکه نمی دونه که نمی دونه، اونی که میدونه و از اون صفت آگاه هست هم نمی تونه در خودش بیابه این صفت رو.

وقتی ما اثبات عقلی کردیم عین نیازمندی (و نه عین نیازمند) بودن انسان رو و به این موضوع علم پیدا کردیم ، درنیافتن این موضوع دیگه خیلی عجیب و غریبه.

در خودم نگاه می کنم و نیازمندی رو که عین ذات منه درک نمی کنم و خودم رو موجود مستقل می بینم. عجیباً غریبا.

دارای صفت هستم (با تسامح) عالم به صفت هم هستم، تظاهر به داشتن این صفت هم می کنم( مثلا موقعیت سجده) ولی بازهم هرچی در خودم می گردم صفت رو نمیابم.

بخوایم یه مثال ساده بزنیم میشه این: یه نفر میره آزمایش میده  میبینه یه انگل بزرگ توی روده ش زندگی می کنه. حالا یه سوال مهم، تو چطور نفهمیدی یه موجود زنده ی دیگه درون تو، درون جسم تو داره زندگی می کنه؟ یعنی تا چه حد از خودت بی خبری که نفهمیدی؟

لابد طرف جواب میده: خب مگه من توی روده م چشم دارم که ببینم اون تو چه خبره؟ یا مگه سیستم لامسه مثل سطح پوست دارم که خبر از شی خارجی بده یا...، خب از کجا باید می دونستم؟

- این که بدتره،مگه آگاهی تو به خودت از طریق حواسه؟ یعنی ازت چشم و گوش و پوست و بینی ( دستگاه بویایی) و زبان ( دستگاه چشایی) رو بگیرن ، دیگه به خودت آگاه نیستی؟ خب هستی. پس چطور این قدر از خودت بی خبری در حالی که روده ی تو قبل ازینکه پر از انگل باشه پر از توئه؟


پ.ن: احساس می کنم مثالم به جای اینکه مطلب رو بازتر کنه پیچیده تر کرد :/
پ.ن2: تلاش کردم با ساده ترین کلمات منظورم رو برسونم. نمی دونم چقدر موفق بودم.
پ.ن3: متن فقط طرح سوال بود. دنبال جواب نگردین. خود هم هنوز بهش نرسیدم
دینا .م

ان لم تکن حلیما فتحلم.اگر صبور نیستی خودت رو به صبوری بزن، یواش یواش صبور میشی

اگه غم مردم رو نمی خوری ، وانمود کن برات مهمه و بهشون گوش بده، غمشون برات مهم میشه

اکه بنده نیستی ، نماز بخون، سجده کن ، خودتو بزن به بندگی، بنده میشی

اگه کسی رو دوست داری فریادش کن. جار بزن، زیاد میشه

اگه می ترسی یه روز دوسش نداشته باشی، هرجا میشینی و پا میشی بگو دوسش داری. عاشق میشی

من ترسیدم. ترسیدم اسمم به نامش ثبت بشه، ترسیدم منو از عاشقاش بدونن و اون بابت داشتن کسی مثل من خجالت بکشه. ترسیدم مایه ننگ بشم. پس نگفتم. سکوت کردم. اسمش که اومد به روی خودم نیوردم دلم داره می کنه. به چشم ها تحکم کردم اشکی نشن.  

موفق بودم. از یادها رفت منم از عاشقاش بودم. ولی درد این جا بود خود از هم یادم رفت. اون قدر خودم رو به بی خیالی زدم که بی خیال شدم. اون قدر اشک نریختم تا اشکام خشک شد. اون قدر نرفتم تا دلتنگی سنگ شد.

و من الان اینجا ایستادم در حالی که  برای دلتنگی، دلتنگم

برای بی قراری ،بی قرار

قصه ی غم انگیزیه. ولی با وجود همه اینا،من دلم تنگ شده. زیاد. خیلی زیاد. حتی اگه خودم هم باور نکنم



دینا .م