نقطه های روشن ایمان من چشمان توست ...

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

۱۴ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۱۰

پاراگراف های خیلی هم مرتبط

1-آدم های کمی هستن که حرف هاشون به دل من میشینه و از بین اون ها باز هم عده ی کمی هستن که جوری حرف می زنن علاوه بر این که به دلم بشینه به عقلم هم بشینه.  حالا از بین این جامعه ی سه چهار نفری دو نفرشون در عرض یک هفته ، وقتی پیرامون دوتا موضوع کاملا بی ربط دارن برام حرف می زنن هردوشون به صراحت بیان بگن: هر جا خوردی به مشکل، هر جا گیر کردی و حریف خودت نشدی به خدا بگو : من نمی تونم این قضیه رو مدیریت کنم ، خدایا خودت بیا جمعش کن لطفا*


 2-این چه تنهایی دردآلودیه که ما برای خودمون ساختیم که خودمون تنهایی باید از پس همه کس  و همه چیز باید بربیایم؟ خصوصا از پس خودمون. این اعتماد به نفسی که این همه بهش داریم تکیه می کنیم بیشتر ازین که قدرتمندمون کنه ، داره تنها و بی پناهمون می کنه.


3-این که تمام روز بشینی به این فکر کنی نعمت باله یا وبال؟ به این که خدا داره بهت نعمت میده که رشد کنی یا بدهکار و بدهکارترت کنه؟ این که خوشحال باشی ازین که غرق نعمتی یا نگران؟ و بعد همون شب کارت بیوفته به مناجات ششم خمس عشر و:

وَ هذا مَقامُ مَنِ‏ اعْتَرَفَ بِسُبُوغِ النَّعْمآءِ،

وَ قابَلَها بِالتَّقْصیرِ،

وَ شَهِدَ عَلى‏ نَفْسِهِ‏ بِالْإِهْمالِ وَ التَّضْییعِ،

وَ اَنْتَ الرَّؤُفُ الرَّحیمُ الْبَّرُ الْکَریمُ،

که در مقابل هر آن چه من کردم ، تو مهربان منی.

 و بعد بشینی و هی فکر کنی چرا رئوف؟ چرا اول رئوف؟ چرا رحیم اول نیومد؟ چرا امشب باید همه چیز بره سمت مشهد؟


 

4-استاد خوب یعنی وقتی بهت میگه تو جزو با استعدادترین شاگردامی، و تو با درد می گی : این یه بدبختیه بزرگه، باهات تعارف نکنه روراست بگه: آره، یه بدبختیه که تو گرفتارشی.


5- پارسال همین موقع ها بود که این جا نوشتم:فکر و ذکرم شده  این که استادم رو می خوام ( الان رفتم دیدم دی ماه  94 بود) جوری که از شدت بی قراری نمی تونستم بشینم و واقعا یه مدت آرامشم رو از دست داده بودم. ولی نیومدم بعدش بگم که بعد از حدود یکی دوسال عدم ارتباط محض، چند روز بعد استاد پیام بده به دوستم که دارم که من بر ای کاری چند روز دارم میام شهرتون  و اگه شما و خانم ایکس( من) سوالی یا کاری دارید، من فرصت دارم.

و بیاد وبشینه قشنگ یکی یکی سوالایی که ذهنت رو مشوش کرده برات باز کنه. نه این که جواب بده، بلکه تو رو آروم اروم هل بده سمت جواب که دفعه های بعد که گم شدی خودت بتونی راه خونه رو پیدا کنی.


6- عطش دارم، عطش فهمیدن، عطش درس خوندن، عطش بزرگ شدن، عطش پاک شدن از محسوسات. حس خوبیه، میل داشتن به چیزای خوب خودش خوبه.


*بحث جبر و عدم اراده وتوکل و یه جا نشستن نیست، بحث اینه که بزرگ ترین فعل ما و اصلی ترین کار ما اینه که خودمون رو تحت ولایت الهی قرار بدیم. و اینکه من بگم خدایا تو بیا جمعش کن منظور این نیست که من گند بزنم بشینم تا خدایا بیاد درستش کنه، بلکه به این معناست که تمام زندگی ما دعاست، دعای در افعال ، در حرف زدن و دعای در دعا. دعای ما باید این باشه که خدا ما رو تنها نذاره. نمی دونم مطلب رو خوب رسوندم یا نه.


دینا .م