نقطه های روشن ایمان من چشمان توست ...

۱۷ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۵

یعنی میشه؟

بورک من فی النار و من حولها و سبحان الله رب العالمین

بورک من فی النار و من حولها و سبحان الله رب العالمین

بورک من فی النار و من حولها و سبحان الله رب العالمین

بورک من فی النار و من حولها و سبحان الله رب العالمین

بورک من فی النار و من حولها و سبحان الله رب العالمین

بورک من فی النار و من حولها و سبحان الله رب العالمین

بورک من فی النار و من حولها و سبحان الله رب العالمین

بورک من فی النار و من حولها و سبحان الله رب العالمین

دینا .م
۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۶:۲۸

شاید عشق یعنی ...

فکر کنم عشق یعنی بعد از یه گند بزرگی که زده و تو رو تا حد آتشفشان عصبانی کرده و اومده اون قدر عذر خواهی کرده که تو آشتی کنی و آشتی کردی، دلت می خواد بری ازش تشکر کنی که اومده و اصرار کرده و نذاشته قهر بخوابین :)


 
پ.ن: البته فقط دلت می خواد ، نمی کنی این کارو چون پر رو میشه😎
دینا .م
۰۸ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۲

بی نظم نوشت

1-بعضی ها هم تا گند یک چیز را در نیارند ول نمی کنند، آقای همسرشون برای 28 ساعت رفتن مسافرت( البته اگه بدقولی نکنه)، طرف نشسته کلی آهنگ خزوخیل دانلود کرده پیرامون وای عشقم رفت ، حالا چیکار کنم و ازینا و داره نان استاپ گوش میده( مدیونید فکر کنید این آدم خزوخیل منم)

2- قبلا گفتم رویاها فقط توی خیال رویان ، وقتی واقعی میشن ، بی رنگ و بو میشن. گفتم؟ خب می دونم ولی دلم شدیدا اون رنگ و لعاب خیال رو توی واقعیت می خواد و کوتاهم نمیاد و این خواهش  ها آخر و عاقبت خوبی نداره، خودم میدونم.

3- چقدر راحت، چقدررررر راحت یادمون میره خواستنی بودن داشته هامون، چقدر راحت یادمون میره وقتی نداشتیم نفس توی سینه مون میشکست و حسرت یه آه راحت رو به دلمون میذاشت؟

4- من چقدر آهنگ دوست دارم، همون هرازگاهی که گوش میدم قشنگ می تونم لرزشِِ همه ی ارکان روحم رو حس کنم، هر چقدر هم تکراری باشه، مخصوصا اگه یه نفر با صدای نخراشیده ش نیاد لطافت آهنگ رو به هم بزنه.

5- دوباره نشستم judge رو ببینم که یه تصمیم خودآزارانه به تمام معنی بود، بودن اسم پدر روی یه نفر باعث نمیشه همه ی کارهای حال به زنش رو ندیده بگیری و بی شعوریه مطلقش رو به توهم محبت پدر و پسریش ببخشی. حالا هر چقدر هم خود پسر عوضی باشه.

6-امتحانا تموم شد ،سه چها تا فیلم مثلا حال خوب کن دانلود کردم ولی واقعا حالم خوب نشد. دلم یه چیزی توی مایه های ناتینگ هیل می خواد یا حس و حساسیت یا غرور و تعصب یا؟؟؟ یه عاشقانه ی هپی اندِ خوش رنگ ولعاب که به شعورت هم توهین نکنه.

7- می تونم توی این تابستون هم گواهینامه رو بگیرم و هم پایان نامه بنویسم و هم ترم تابستونه بگیرم و هم خریدای سیسمونی رو انجام بدم؟ کل تاستون هم وقت ندارم، حداکثر یه ماه و نیم؟

دینا .م
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۱۵

بهار من اومد

الان بهار منه، اوج بهار یه هفته ای من الانه که بابام اومده پیشمون.

با هم میریم بیرون، حواسش هست سرم درد می گیره و کولرو روشن می کنه، برنامه شو با برنامه م هماهنگ می کنه که بیاد دنبالم، شبا جلوی تلویزیون سرمو می ذارم رو پاش نازم کنه، برام هله هوله بخره یهویی و از همه مهم تر بی توقع از کنارم بودن خوشحال باشه.

بابام با همه ی ایردای کوچیک و بزرگی که داره بهشت منه


پ.ن: قشنگی ماجرا اون جاست که آقای همسر از دیدن رابطه ی منو بابام ذوق میکنه کلی و خوشحاله
پ.ن2: خدایا ممنون. زیاااااد
دینا .م
۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۷

بشمار

وقتی دکترت میگه یواش یواش قرصتو کم کن، از یه دونه کامل بیا روی سه چهارم  و نصف و ...

آدم باش و به خودت نگو : من که دیگه تهوع ندارم ، اصن قطعش می کنم.

نتیجه اش اینه که سه روز درست غذا نخوردم و با دیدن هرچیزی که کمترین خوردنی توش باشه حالت تهوع میگیرم  و به خودم لعنت می فرستم.

ای بر پدر اعتماد به نفس کاذب

دینا .م
۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۰۰

آرزوهای مه آلود

- ماها هیچ کدوم چوب جادوگری نداریم، ولی به گفته ی دامبلدور:موسیقی جادویی فراتر از جادوی ما(اونا)ست.
فیلم گروه کر ( the chorus) رو ببینید، به حرف دامبلدور ایمان میارید.
-بزرگ میشیم ، ولی آرزوهامون بزرگ نمیشن . به آرزوهامون میرسیم، ولی واقعیت رنگ و لعاب اون فانتزی رو نداره. شاید بهشت همین باشه، واقعی شدن رویاها با کیفیت خیالی. توی این دنیا که ممکن نیست.
-پیر میشیم، پخته میشیم، عاقل میشیم، می تونیم توی موقعیت های سخت واکنش مناسب داشته باشیم، متین و سنجیده عمل کنیم، ولی چه فایده؟ دلمون برای خنگ بازی ها و سوتی های بچه گانمون تنگ میشه.
- درست جلوی چشمام یکی رو گذاشتن که خود هفت هشت سال پیش منه. پر از هیجان های کنترل نشده، مثل کتاب باز روی رو، ناتوان از مخفی کردن احساسات. میبینمش و یادم میاد چقدر جون کندم تا تونستم احساساتم رو کنتل کنم تا هر کسی درونم رو نبینه، تا متین باشم و خانم. میبینمش و از بامزگیش لذت می برم، از طبیعی بودنش، از عدم تلاشش برای چیز دیگه ای بودن، ولی خب خیلی بچه ست .
- بعضی اوقات اون قدر رویاهات مبهمن و اون خواست قلبیت مه آلوده که حتی توی خیال بافی هم گیر می کنی. هی داستان های مختلف می سازی تا توش به اون آرزو برسی ولی جور در نمیاد. خیلی سخته عدم موفقیت حتی توی دنیای که حاکم مطلقش خودتی.
-بزرگ شده م ، ولی آرزوهام بزرگ نشده ن ، ولی حداقل دیگه اون قدر مه آلود نیستن. حداقل می دونم چیزی رو که می خوام چرا می خوام. اینم خودش یه پیشرفته، می تونم به همین دلخوش باشم.
دینا .م
۰۲ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۱

بله، بله ، قطعا همین طوره

نمی فهمم واقعا چه حکمتیه؟

الان ما پنج ماهه اینجاییم، هیشکی نیومده سر بزنه بهمون، بعد این هفته که من عین جنازه افتادم زمین ، مادرشوهر و خواهر شوهر و خانواده و پدر و مادر خودم همه( کاملا هماهنگ نشده) دارن تشریف میارن:/

اضافه کنید کلاسی که سه ماهه دارم دوندگی می کنم شروع شه هم دقیقا فردا شروع میشه.

حتما من خیلی انسان فرزانه ای هستم که خداوند داره این طور امتحانم میکنه( رجوع شود به عنوان مطلب).

بهتر ازین نمی تونم به خودم دلداری بدم

دینا .م
۳۰ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۴۱

همین حرف زدن لعنتی

بزرگ ترین معجزه، توانایی یا وسیله ای که در اختیار آدمه ، قدرت حرف زدنه.

اکثر مشکلاتی که با آدمای اطرافمون داریم، خصوصا نزدیک هامون و خصوصا تر نزدیک ترین هامون با حرف زدن حل میشه.

حل میشه نه به این معنا که معجزه میشه ، بغض می کنیم و بعد از یه هفته قهر همدیگرو در آغوش میگیریم، نه. معجزه یعنی اینکه تازه می فهمیم با هم چه مشکلی داشتیم و دردمون چی بود و چرا به جون هم پریدیم. همین ها رو که می فهمی اکثر اوقات حل مشکل خود به خود معلوم میشه و لازم نیست برای حل مسایلمون به آب و آتیش بزنیم.

همین

به همین سادگی ، به همین خوشمزگی 

دینا .م
۲۴ دی ۹۶ ، ۰۳:۵۸

خونه ی خاله کدوم وره؟

خواهرم گفت:من همش فکر می کنم بچه های من به بچه های تو حسودیشون بشه که چه مامان سرخوش و سرحالی (و خنگولی) دارن.
من گفتم: واااااااقععععععاااااااً؟ من همیشه فکر می کنم بچه های من به بچه های تو حسودیشون میشه که چه مادر کدبانویی دارن و یه خونه همیشه تر تمیز( معلومه اوضاع خونه ی خودم چه شکلیه ی دیگه؟)

بعد هر دو در سکوت به افق خیره شدیم و به این فکر کردیم که پیش همه ی آدما مرغ همسایه غازه، حتی آدم های هنوز نیومده .
پ.ن: نقطه شکرین ماجرا اونجاست منو خواهرم هیچ کدوم هنوز بچه نداریم و هی به هم بفرما می زنیم :)
دینا .م

یعنی عدم هوشیاری و شدت ناآگاهی به خود چقدر می تونه زیاد باشه که آدم از اصلی ترین خصوصیات ذات خودش بی خبر باشه؟

حالا این اوج فاجعه نیست، اونیکه نمی دونه که نمی دونه، اونی که میدونه و از اون صفت آگاه هست هم نمی تونه در خودش بیابه این صفت رو.

وقتی ما اثبات عقلی کردیم عین نیازمندی (و نه عین نیازمند) بودن انسان رو و به این موضوع علم پیدا کردیم ، درنیافتن این موضوع دیگه خیلی عجیب و غریبه.

در خودم نگاه می کنم و نیازمندی رو که عین ذات منه درک نمی کنم و خودم رو موجود مستقل می بینم. عجیباً غریبا.

دارای صفت هستم (با تسامح) عالم به صفت هم هستم، تظاهر به داشتن این صفت هم می کنم( مثلا موقعیت سجده) ولی بازهم هرچی در خودم می گردم صفت رو نمیابم.

بخوایم یه مثال ساده بزنیم میشه این: یه نفر میره آزمایش میده  میبینه یه انگل بزرگ توی روده ش زندگی می کنه. حالا یه سوال مهم، تو چطور نفهمیدی یه موجود زنده ی دیگه درون تو، درون جسم تو داره زندگی می کنه؟ یعنی تا چه حد از خودت بی خبری که نفهمیدی؟

لابد طرف جواب میده: خب مگه من توی روده م چشم دارم که ببینم اون تو چه خبره؟ یا مگه سیستم لامسه مثل سطح پوست دارم که خبر از شی خارجی بده یا...، خب از کجا باید می دونستم؟

- این که بدتره،مگه آگاهی تو به خودت از طریق حواسه؟ یعنی ازت چشم و گوش و پوست و بینی ( دستگاه بویایی) و زبان ( دستگاه چشایی) رو بگیرن ، دیگه به خودت آگاه نیستی؟ خب هستی. پس چطور این قدر از خودت بی خبری در حالی که روده ی تو قبل ازینکه پر از انگل باشه پر از توئه؟


پ.ن: احساس می کنم مثالم به جای اینکه مطلب رو بازتر کنه پیچیده تر کرد :/
پ.ن2: تلاش کردم با ساده ترین کلمات منظورم رو برسونم. نمی دونم چقدر موفق بودم.
پ.ن3: متن فقط طرح سوال بود. دنبال جواب نگردین. خود هم هنوز بهش نرسیدم
دینا .م