نقطه های روشن ایمان من چشمان توست ...

پیام های کوتاه
  • (25 دقیقه قبل)
    :-(
۰۵ آذر ۹۹ ، ۰۵:۱۱

هش دار که ویروسی نشوی

ناراحتی ها و بی قراری هایی که می دونی منشاشون چیه که هیچ، می دونی و یا می خوای و می تونی حلش کنی یا نه

حرف من درباره ی بی قراری هاییه که نمی دونه از کجا اومدن و دارن روی ذهنت سنگینی می کنن و مثل یه ویروس که به جون کامپیوتر افتاده، اون قدر درت تکثیر میشن که از کار میوفتی. اینا رو چیکار کنم؟ 

ویروس کامپیوتر اگه دیگه خیلی کنه باشه و هیچ جوری پاک نشه، مجبورت می کنه کل کامپیوترتو فرمت کنی و قید حجم زیادی از اطلاعاتتو بزنی، که هر چند اعصاب خوردکنه ولی راهگشاست.ولی متأسفانه مغز ما همچین آپشنی نداره، یا حداقل من خبر ندارم که داشته باشه.

منطقی ترین کار کنترل ورودی هاست، نذاری ویروس وارد سیستم بشه، ولی کیه که ندونه همین کار به ظاهر ساده حتی برای گوشی و کامپیوتر هم سخته چه برسه به ذهن آدمیزاد.

نتیجه این میشه که ورودی ها رو باز می کنیم به سمت فیلم ها و سریال ها( تازه معتاد این یه قلم شدم) و آهنگ ها و اینستاگرام و ... و به جون می خریم خطر آلوده شدن رو. 

و آلوده میشیم

ویروسی میشیم

ویروس تکثیر میشه

از کار میوفتیم

و کاسه چه کنم چه کنم در دست میگیریم

و میشیم حال فعلی من

خوش آمدید


پ.ن: جدیداً متوجه شدم چقدر جمله هام طولانی ان 

پ.ن۲: بعضی اوقات که برمیگردم نوشته های خودمو می خونم میبینم چقدر مثال ها و تشبیه های فضایی دارم، شاید همینه که خیلیا بهم میگن چقدر سخت حرف میزنی ،ولی  خداییش خودشون میان، دست من نیست

 

 

 

دینا .م
۱۷ مهر ۹۹ ، ۱۰:۱۷

و انا من شروطها

_الله ولی الذین آمنوا، یخرجهم من الظلمات الی النور ...

_ ذلک بان الله مولی الذین آمنوا و الکافرین لا مولی لهم..

_عمیق ترین دردی که میشه تجربه کرد نداشتن ولایت کسیه که دایره ی ولایتش از همه گسترده تره و آسون تره و همه توی کشتیش جا میشن

_دردش یه طرف ، غربتش یه طرف، وقتی میبینی همه هستن و تو نیستی، همه زیر سرپناه وایسادن و تو زیر تیغ آفتاب

_یه زمانی ادعایی داشتم، حداقل پیش خودم، که من هم کسی رو دارم، الان حتی ادعای هم ندارم ...

دینا .م
۱۳ مهر ۹۹ ، ۲۳:۲۹

طبل بزرگ زیر دست چپ

بعضی اوقات این قدر به حالات روحیمون بی توجهیم یا باورشون نمی کنیم یا به احساسات تمون حق نمی دیم و سرکوبشون می کنیم و سرکوبشون می کنیم و سرکوبشون می کنیم که بدن مجبور میشه خودش دست به کار بشه و یه آلارمی بهت بده که نه بتونی بهش بی توجهی کنی و نه انکارش کنی و حالیت بشه که داری بدجوری با خودت می جنگی و بهت بگه : بس کن، من بیشتر از این نمی کشم.

قربانی این آلارم، امروز بازوی چپم بود.

دینا .م
۳۰ شهریور ۹۹ ، ۲۲:۵۲

واقعا چیکار؟

من از هفده سالگی منتظر ازدواج بودم. به عبارت بهتر مترصد ازدواج بودم. بنای زندگیم رو گذاشته بودم سر اینکه متاهل برم دانشگاه. کار ندارم چقدر درست بود یا نه ولی نیازش رو داشتم و خیلی جدی از خدا می خواستم. ولی خدا نخواست تا بیست و سه سالگی. اون اواخر دیگه داد و بیدادم درومد که : خدایا، دیررررره، گور پدر همه ی برنامه ریزی های زندگیم، دارم هلاک میشم از تنهایی. گذشت، یه چند ماهی که از ازدواج گذشت( یعنی به سال نرسیدا) به این نتیجه رسیدم که این زمان دقیقا زمان مناسب ازدواج من بود‌، منِ شخصی، نه هیچ فرد دیگه. باید یه سری تجربه ها رو به دست می آوردم، یه سری دردها رو می کشیدم و یه سری خوش گذرونی های مجردی رو پشت سر می گذاشتم تا با دست پر وارد زندگی متاهلی میشدم.

سر بچه دار شدن دقققققیقا همین ماجرا تکرار شد . ما مدت ها منتظر بچه دار شدن بودیم و نمی شد. اتفاقات خیلی عجیب، اشتباه یه دکتر بی ربط، اشتباه یه منشی دیگه و اتفاقات عجیب دیگه. همین که اومدیم قم ، خدا به ما بچه داد( در داغون ترین اوضاع مالی و روحی) و بعد فهمیدیم که اون زمان مناسب ترین زمان ممکن ما برای بچه دار شدن بود ‌.

می دونید این دوتا تجربه ی بزرگ رو توی زندگیم دارم ولی الان که دو ماهه دوباره  تصمیم به بچه دار شدن داریم و نشده ( یعنی یه بار شد و نموند و بعدش بازم فهمیدیم چه لطف بزرگی بود که نموند) باز هم بی قرارم و همه ش به عقب موندن از برنامه هام فکر می کنم و این که با این عقب انداختن ها فاصله ی سنی بچه هام زیاد میشه و من چندتا بچه می تونم بیارم و اینا. 

می دونید به این فکر می کنم که خدا پیش خودش میگه: دیگه چیکار کنم تا به من اعتماد کنید؟ 

دینا .م

الان بزرگ ترین دغدغه من ( بخونید غم، بخونید عامل حس بدبختی، بخونید تنش فکری بیست و چهار ساعته) وابستگی پسرک به گوشیه. از قبل از عید که توی خونه حبس شدیم، شروع شد و الان که در پروسه قطع شیر دهی هستیم به اوج خودش رسیده. 

احساس عجز و ناتوانی شدید دارم. این که همین اول کار چقدر از بایدها و نبایدهام زیر پا گذاشته شد، چقدر ناتوانم در انجام کارهایی که برام مسلّم بودن. احساس یک شکست خورده ی تمام و کمال رو دارم.

می تونم به خاطر همه ی کوتاهی و خطاهام از خودم گذشت کنم، می تونم با خودم همدلی کنم و به خودم حق بدم که توان من همینه، می تونم عبور کنم و بپذیرم قرار نیست همه چیز بی نقص باشه. در مورد همه چیز می تونم این طور باشم الّا این یه مورد. حس می کنم دارم با دست خودم آینده ی بچه مو نابود می کنم

 

دینا .م

بذارید یه مثال بزنم. فرض کنید جامعه ای وجود داره که به طور کاملا سنتی بعد از هر وعده به  هرویین مصرف می کنن و این کار براشون همون قدر عادیه که برای ما وجود مثلا سبزی روی سفره ،و عوارض هرویین رو مثلا عوارض بالا رفتن سن بدونن و طول عمر آدم رو ( که به دلیل مصرف هرویین پایین اومده )همین قدر بدونن و باهاش نسل ها و نسل ها زندگی کنن. بعد این آدما وقتی پیشرفت می کنن، مثلا جهش مدرنیته براشون رخ میده یا به هر دلیل دیگه نوع خواسته هاشون عوض میشه و شروع می کنن به کند و کاو در گذشته شون می بینن که خیلی از این مسائل به خاطر مصرف هرویین بوده.

فرد در این نقطه با دوتا چیز مختلف رو به رو میشه:

یک: تصور دنیایی زیبا بدون عوارض هرویین

دو: وحشت تغییر سبک زندگی. سبکی که خودش در انتخابش هیچ نقشی نداشته و الان باید درد ترک اعتیادی رو به جون بخره که توش هیچ تقصیری نداشته.

خب این یه مثال کاملا خیالی بود. ولی بیاید به جای هرویین بعضی از رفتارهای والدین، اطرافیان بالغ و دیگران رو با کودک بذاریم.رفتارهایی که بار اول که باهاشون رو به رو میشیم خیلی جذاب، منطقی، ارزشمند و تربیت مدارانه ست و هیچ ایرادی درش نمی بینیم. ولی وقتی میریم دنبال هزار و یک  مشکل روحی که داریم و بعد از کلی سرو کله زدن با مشاور می فهمیم دلیلش همین رفتارهای ارزشمند و تربییت مدارانه بوده ، ما هم با همون دو گزینه ای که اون هرویینی مادرزاد رو به رو شد ، رو به رو میشیم.

یک: دنیایی بدون این حجم از تلخی درونی و کشمکش های بی پایان بی ثمر

دو:وحشت  تغییر چیزهایی درونمون که خودمون رو باهاش شناختیم و اساسا خودمون رو باهاش تعریف کردیم.

همون  قدر ترسناک و سخت ،یا حتی ترسناک تر و سخت تر

حالا من اینجا ایستادم. نقطه ای که باید هرویین رو ترک کنم. منی که شخصیت خودم رو با این هرویین تعریف کردم و همیشه به خاطرش مورد تشویق قرار گرفتم.

راستش خیلی وحشت زده نیستم، چون اصلا این اتفاق رو ممکن نمی دونم. اصلا به خودم این گمان رو ندارم که بتونم ازین ماجرا زنده بیرون بیام.

دعام کنید لطفا.


 

پ.ن: به همه ی این بدبختی ها منع صحبت کردن درباره ی این ماجرا رو هم اضافه کنید. 

پ.ن 2: توی این ماجرای مشاور رفتن، آیه ای که استاد برامون می گفت برام تداعی میشه: "الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا" همه ش درگیر اینم چه جهادی کردم که این جور راه ها دارن بهم نشون داده میشن.

پ.ن3، چرا مثال هرویین به ذهنم رسید؟ چون شخص خودم وقتی اون رفتار مخرب باهام میشد و به قول خودشون در حقم لطف می کردن ، به معنای واقعی کلمه "های" می شدم  و معتاد میشدم به شرایطی ازون دست. مخدر بهترین تعبیریه که به نظرم رسید.

دینا .م
۲۸ مرداد ۹۹ ، ۰۳:۲۹

تجربه کردم که میگم

اعتقاد دارم رژیمی که با گرسنگی همراه باشه به نتیجه نمی‌رسه.تَرکی که با فشار و زور و عدم آرامش باشه رها میشه. کنترلی که در اثر انقباض و تورم باشه می ترکه. کاری که از درون، به تمام و کمال از درون برنیاد نتیجه نمیده، ولو در کوتاه مدت موفقیت آمیز به نظر بیاد.

زمانی که انگیزه ی کار از درون می جوشه هر کاری مثل نفس کشیدن آسون میشه. آسون نه، طبیعی میشه. سختی داره ولی مثل توپی که توی سرازیری افتاده راهشو پیدا می‌کنه.

و بهترین انگیزه ی درونی عشقه

تجربه کردم که میگم

دینا .م
۱۳ فروردين ۹۹ ، ۱۸:۲۸

خودشناسی

من یک عمر با این تصور زندگی کردم که یک ریاکار تمام عیارم. 

چرا؟

چون توی جمع که بودم همه کارام رو با کیفیت تر انجام میدادم. با کیفیت تر درس می خوندم، ظرف می شستم، خونه تمیز می کردم، بیشتر کتاب میخوندم وحتی بهتر و با کیفیت تر و باحال تر نماز می خوندم. 

یک عمر با عذاب وجدان زندگی کردم. بعد نماز جماعت سجده ی‌طولانی نرفتم هرچند خیلی حسش بود. در حضور مهمون سریع ظرفا رو جمع و جور نکردم. وقتی شوهرم بود خیلی به خونه نرسیدم . و همیشه خودم رو زیر چوب سرزنش نگه داشتم که :چقدرررر حقیری که این قدر در حضور آدما متفاوتی با خود واقعیت.

بعد از بچه دار شدن همین ماجرا سر رابطه ی من و بچه م هم اتفاق افتاد. وقتی مهمان بود یا مهمان داشتم بیشتر حوصله ی بچه م رو داشتم، بیشتر باهاش  وقت می گذروندم، بازی می کردم، می خندیدم و...

همینو به همسرم گفتم. این غم عمیق طولانی رو. 

جوابی که گرفتم اون قدر ساده، دم دست و جلوی چشم بود که بهتم برد ازین غفلت عجیب و غریب

گفت: تو ازون آدمایی هستی که توی جمع انرژی بیشتری داری تا توی تنهایی

همین

همیییین

واقعیت همین قدر ساده بود

چقدر با خودم جنگیده بودم که : الان نظر آدمای دیگه چه اهمیتی داره توی طولانی شدن سجده ی شکرت؟ چرا توی خونه حوصله ی این سجده های طولانی رو نداری؟

جواب این چرا همین قدر ساده بود. من آدم جمع ام. آدم سرو صدا و شلوغی و مهمونی و دورهمی. من از آدما انرژی میگیرم. 

نمی دونم این پست باید با چی تموم بشه

دینا .م
۳۰ آذر ۹۸ ، ۰۵:۳۲

داستان ازدواج

همین الان داستان ازدواج رو تمام کردم . پررررر از حرفم. پر از: اوه من چقدر اینم. پر از: اوه چقدر راست میگه. پر از: پس همه همین طورین.

پر از حق دادن. پر از حسرت خوردن. پر از راهکار دادن. 

بی نظیر بود توی لوث نکردن عواطف انسانی. توی حروم نکردن واقعیت روابط عاطفی توی عشق ها و نفرت های اغراق شده. توی نشون دادن واقعیت قابل انتظار روابط عاطفی با همه ی سختی و زیبایی و گندیدگی و غیرقابل تحمل بودن و خواستنی بودن و نخواستنی بودن و ...

نمی تونم بگم کی بهتر بود. اسکارلت جوهانسن ( که با این همه تکرار نقش بلک ویدو توانایی های بازیگریش داشت یادمون می رفت)یا آدام درایور ، ولی حس های اسکارلت جوهانسن، بغض هایی که توش میشد کل تورم صورتش رو حس کرد، چین های کنار لب ها که برای اشک نریختن ایجاد میشد، اشک هایی که هرکاری کنی نیان بالاخره میان، برای من خیلی نزدیک و باورپذیر بود. خیلیییی نزدیک و باورپذیر. خیلییییییی نزدیک و باورپذیر.

پ.ن 1: همین الان فیلمو دیدم و شاید درست تر بود میذاشتم یه کم از داغی بیوفتم بعد بنویسم ، ولی تجربه ثابت کرده یه چیزو اگه تا داغه ننویسم دیگه نمی نویسم.

پ.ن2: تنها ایرادی که به فیلم میتونم بگیرم اسمشه. داستان ازدواج. انگار نوع ازدواج رو محتوم به همین داستان می دونه.

پ.ن3: این هم دلیل من که هی میگم حرف بزنید. آقا حرف بزنید، توی قهر و سکوت و حتی از خودگذشتگی همراه با سکوت هییییچ خیری نخوابیده. نه طرفتون علم غیب داره که خودش بفهمه و نه شما حضرت ایوبید که تا بی نهایت تحمل کنید.

پ.ن4: این فیلمو به همه ی تازه ازدواج کرده ها، کهنه ازدواج کرده ها، مجردهای در آستانه ی تاهل و هرکسی که درکی از ازدواج داره، توصیه می کنم

پ.ن5: با وجود همه ی سروصدایی که جوکر داشت، به نظرم آدام درایور صد برابر بهتر از فینیکس بود.

دینا .م

چه چیزی می تونه از یه بچه ی دوازده کیلویی با هشتاد سانت قد یه هیولای ترسناک بسازه؟ 

عارضم خدمتتون که هفت تا دندون تیز، یه فک قدرتمند و حس خود بامزه پنداری:)

نتیجه اینه که الان من و باباش با مجموع سن تقریبی 60 سال از یه موجود 14 ماهه عین مرگ میترسیم که ناگهان وسط بازی و خنده یه تیکه از گوشتمون توی دهنش جا نمونه:-| 

این است لحظات زیبای مادر و فرزندی

 

دینا .م