نقطه های روشن ایمان من چشمان توست ...

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۲

آتش بگیر

برام همیشه سوال بود چرا کسایی که از پیاده روی اربعین برمی گردن همش از خوراکی ها و خوردنی ها میگن. ببخشید مگه میرید فستیوال خوردن که بر می گردید همش از قیمه نجفی و حمیسه و کباب ترکی های دو متری رایگان میگین؟ نا سلامتی رفتید یه عمل عبادی انجام بدین.

بعد خودم رفتم و دیدم. و اومدم و خواستم بگم ، ولی نمی اومد. عجیب های اونجا گفتنی نبود.معادلش این ور نبود تا شنونده بتونه بهش منتقل بشه.

چطور باید می گفتم از پیرمرد عربی که از لباس هاش معلوم بود شیخ یک خاندانه ولی نشسته بود روی خاک ها توی راه و روی سرش سینی خرما ارده گذاشته بود؟

چطور باید می گفتم از دست کشیده ی مردی که ساندویچ فلافل توی دستش بود و آدما از کنارش می گذشتن و برنمی داشتن و دقیقه ها دستش پایین نمی اومد.


چطور باید می گفتم از ذوق غریبی که از شنیدن جمله ی"هله بیکم یا زوار ابو علی" توی دلم وول می خورد.

چطور باید می گفتم از کسی که میدید پاهات درد می کنه و همین طور بی خبر می اومد پاهات رو با روغن ماساژ میداد و می رفت.

چطور بگم از اشکای مردی که سینی به سر نشسته بود و افراد از سینی ش خرما برمی داشت و اون همون زیر اشک می ریخت و زیر لب یه چیزایی با خودش می گفت.

چطور باید می گفتم از اینکه مردای ساکن کربلا خودشون توی کوچه می خوابیدن تا خانم ها داخل جا بشن؟

چطور بگم از لهجه خنده دار عربی  جوونای ایرانی که سعی می کردن زائرا رو به موکب خودشون بکشونن؟

چطور بگم از کسایی که بی هوا میان کوله ت رو می گیرن و بدون یه کلمه حرف برات یه مسیری می برن و بدون این که چشم توی چشمت بدوزن پس می دن و میرن.

نباید بگم. این حس ها وقتی به کلمه میان حروم میشن.  آخرش حسی که میرسه یه چیزی تو مایه های همون کباب ترکی های دو متری و قیمه های نجفی و فلافل های عربیه.

آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم

احساس سوختن به تماشا نمی شود


پ.ن: آخه کی می دونه که من تمام سال گذشته فقط خواب همین جمله ی" هله بیکم یا زوار ابوعلی" رو دیدم  :-|


دینا .م

من از ازدست دادن هراس دارم، یه هراس دائم و همیشگی.مامان، بابا،خواهر،همسر.

 مدام میشینم فکر می کنم اگه اون یکی رو از دست دادم بیشتر از همه حسرت چی رو میخورم؟ 

اینکه چرا ازش عکسای خوب نگرفتم؟

چرا صداشو ضبط نکردم.

چرا بهش نگفتم دوسش دارم؟

اینا همه شایده ولی مطمئنم هرکدوم ازین چهار نفر رو اگر یه روز از دست بدم حسرت وقت هایی که میشد باهاشون داشته باشم ولی خرج چیزای بیخود کردمشون بیچاره م میکنه. 

می دونم و هنوز وقتم رو خرج چیزای بیخود می کنم.


پ. ن: هر وقت به این چیزا فکر می کنم خیلی یهو دلم برا بابام تنگ میشه. الان دلم برا بابام تنگ شد:(

پ.ن ۲:حرکتمون از پس فردا صبح افتاد فردا ظهر و من هنوز نه خونه رو تمیز کردم نه کامل وسایل رو جمع کردم نه خریدهام رو انجام دادم و نشستم دارم پست میذارم. به خودم افتخار می کنم:-|

پ.ن ۳: دعام کنید لطفا. به شدت شدیدی احتیاج دارم. یه احتیاج حاد و عجیب و غریب. دعام کنید لطفا ، اگر زنده بودم و دعام دعا حساب شد دعاتون می کنم.


دینا .م