نقطه های روشن ایمان من چشمان توست ...

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

وقتی از تو دلگیرم ، همه چیز تلخ می شود( آهنگین نخوان؛ عاشقانه نخوان، گفتم که، نشد، فقط دارم حرف می زنم، معمولیِ معمولی) وقتی دیر می آیی و زود می خوابی، وقتی چیزی را به من ترجیح می دهی، وقتی اولویت اولت نیستم، وقتی با من صادق نیستی و حرف ها را در هزار لفافه می پیچانی( نه، صادق هستی، رو راست نیستی، حتی توی ذهنم هم جرأت ندارم انگ دروغ به تو بزنم) وقتی که اعتراف می کنی اندازه من عاشق نیستی( البته این را در تعریف از من می گی ولی حقیقت داره) ،  وقتی ....

حس می کنم اگر کسی این ها رو بخونه از تو یه دیو توی ذهنش درست میکنه، ولی نیستی، تو بهترین و عزیزترین و همراه ترین و صبور ترین و عاقل ترینِ منی، ولی عاشق ترین نیستی، و همین همه چیز رو تحت شعاع قرار میده، و تو هتوز نفهمیدی که بزرگ ترین ترس من عاشق نبودنِ نه معشوق نبودن، فقط نکته این جاس که اگر تو همین جور ادامه بدی آیا می تونم هنوز عاشق باشم یا نه.

باهات دعوا می کنم، قهر می کنم و در همون لحظه دارم حسرت می خورم برای این لحظه هایی که می تونیم خوش باشیم، ولی نمی تونم آرام باشم وقتی تو اصلی ترین اصل زندگی منو تهدید کردی

من ازعاشق نبودن می ترسم، خواهش می کنم بفهم

دینا .م