نقطه های روشن ایمان من چشمان توست ...

۱۹ خرداد ۹۴ ، ۰۶:۵۵

پستی بسیار شجاعانه

نمی دونم چند قته این وبلاگ رو درست کردم

یک هفته؟

کمتر؟

بیشتر؟

نمی دونم

هی قالبش رو عوض می کنم

پیوندها رو

با پنلش ور میرم

انگار اعتماد به نفس یه شروع  دوباره رو نداشتم

می خواستم به خواننده های وب قبلیم بگم؟

می خواستم دوباره آشنایی این جا رو بخونه؟

نمی دونم

همیشه شروع برام سخته، حتی شروع یه چیز خیلی خواستنی، مثل مسافرت، یا سینما، یا یه بیرون رفتن دونفره

تا لحظه ای که هنوز در رو باز نکردمو پامو بیرون نذاشتم می خوام برگردم، فرار کنم و برم زیر پتو و پشت پلکام از همه قایم شم.

ولی کافیه درو باز کنم،پامو بیرون بذارم،تا دیگه به این راحتی ها کسی نتونه منو به خونه برگردونه

توی این چند روز خیلی حرف داشتم برای گفتن

ولی تا میومدم یه نگاه به کیبورد مینداختم، سرد میشدم، می ترسیدم، صفحه رو می بستم و می رفتم

الان همه ی شجاعتم رو جمع کردم  و نوشتم: 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

دینا .م